ناصر الدين منشى كرمانى

58

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )

مبتلى گردانيد فاما نوائر آشوب و فتنه بعضى از تراكمه كه در آن وقت قحط سر خروج و تاراج و تخريب شهر و غارت خانهء متمولان داشتند بزلال حسن تدبير و مهابت شاهانه و سياست خسروانه فرو نشاند و اگر نه صولت پر دلانه و سطوت شيرانهء آن شهريار فرزانه بودى دمار از روزگار اهل آن ديار بر آمدى و حقيقت آنكه رايى رزين و فكرى متين و حميتى وافر و آيتى متكاثر و حمايتى مخدومانه و تعصبى مردانه داشت و در ضبط امور كدخدائى و حيازت اسباب ملك آرائى بىهمال بود و آلات و ادوات ولايت داريش در اعلى مدارج كمال : هجوت بلالا ثم انى مدحته * و لا زالت الأملاك تهجى و تمدح نعم چون سلطان جلال الدين سيورغتمش باميد اعلى خداوند زاده كردوجين بدار الملك خراميد بضبط امور و جبر كسور و ترفيه جمهور و حراست ثغور بر شيوهء بصيرت و صرامت قيام فرمود ، و استقلت امور الدولة بعد كبوتها باجتهاده و مساعيه . و مدرسهء عالى دلگشاى و خانقاهى رفيع بناء مينو نماى و بيمارستانى شفا بخش روح‌افزاى بر ظاهر درب نو انشاء و احداث فرمود ، و مواضع مرتفع از خالصات املاك موروث و مكتسب بر آن وقف گردانيد و شيخ شيوخ عهده و وحيد وقته و عصره برهان الحق و الدين الباخرزى قدس اللّه روحه و زاد فى جنات النعيم فتوحه را باسم شيخى در آن رباط تمكين داد و تدريس مدرسه بمولانا امام علامه برهان الشريعهء بخارى طيب - اللّه ثراه كه شمهء از ذكر فضائلش تقديم يافته است تفويض فرمود . در اواسط زمستان عزيمت توجه بجانب گرمسير مصمم كرد و لشكر به طرف مكرانات فرستاد و فوجى از چريك مغول كه در آن سال از حكم يرليغ بكرمان آمده بودند باشلاب ايشان اوغان و تا اكنون جروم و صرود كرمان از فساد ايشان مضطرب مانده است مصحوب لشكر عجم گردانيد و گردن تمرد ملوك مكران را بمقرعهء صلابت و بأس شهنشاهانه نرم گردانيد تا تاج الدين ملك دينار كه سرور ملوك وراعى ذمه و حامى همهء آن قوم بود بدرگاه آمد و ملازم ديوان سراى سلطنت شد و مال مواضعه باضعاف ادا نمود و نصرة الدين يولكشاه را بحكومت اينجوى حجاجى باتوشين تمور پسر توكل بخشى فرستادند و مرسومش ده هزار دينار مقرر فرمودند و از حكم يرليغ خواجه فخر الدين ابن خواجه شرف الدين حسين « 1 » كه در صنعت سياقت و استيفا بىنظير وقت بود و در زراعت و دهقنت دستى تمام داشت و درياى كرم و علو همتش بىپايان ويكران سخا ورزيش از مضمار اعتدال گذشته بسرحد اسراف و تبذير رسيده باد دستى پيشهء او بود ، جهان در چشم او قيمت كاه پرهء

--> ( 1 ) - در نسخهء لندن : حسن